قالبی زندگی کردن و پیش رفتن در یک بستر برنامه ریزی شده هر چقدر هم خودخواسته باشه، بالاخره آدم رو وادار به اقرار به خستگی می کنه.اقرار به بیماری حتی.....خستگی از یک سلسله رویه هایی که حتی ممکن هست بی اونها آدم معنای زندگیش رو زیر سوال رفته تلقی کنه.
برای من، آدمی با حساسیتهای منحصر بخود و سختگیری های منحصر بخود، وقتی از سرکار برگردم به خونه م و بی توجه به برنامه های ریخته شده 2-3 ساعت بخوابم و بی اونکه طبق روال کتابهارو باز کنم و با انگیزه های خودساخته سعی کنم 3-4 ساعتی درس بخونم که از استرسشون،فردا نوعی زهرمار جدید ذهنی نداشته باشم شال و کلاه کنم و بزنم بیرون و یک راست راه کتابفروشی رو در پیش بگیرم و اونجا هم مستقیم برم سراغ قفسه های داستان کوتاه و درست وسط درس خوندن برای مهمترین کنکور زندگیم(نوعی دیگر از دغدغه خودساخته)، دنبال داستانهای کوتاه عامیانه ی "آسون" بگردم ، یعنی دقیقا دچار همون حالتهای پیش گفته شدم.
این نحوه سخت زندگی کردن و سخت گرفتن ها واقعا خسته کننده ست .این روال سخت که همه چیز رو سخت تر میکنه.مجموعه های سخت پیشروی یا دغدغه های سختگیرانه خودساخته......کاش می شد بی اونها هم زندگی کرد....کاش حداقل می شد یک قسمی ش رو تمرین کرد.نوعی تمرین ذهنی....
آدم گاهی برای کمی بی قیدی و به حال خود رهاشدن دلتنگ میشه.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا فلاح