خیلی سعی کردم که برای خودم زندگی کنم.برای خودم باشم و فارغ از حرف و رأی دیگران آنچه را که می خواهم دنبال کنم.اما چیزی که تعجب برانگیز است این که به رغم تلاش ها، بازهم گاهی می شود که دیگر مال خودم نیستم.روزهایم مال من نیست لحظه هایم را من کنترل نمی کند.برنامه هارا من نمی ریزد ...
گاههایی می شود که واقعا در اوج کلافگی و بی میلی می شوم مجری سلوک دیگران.دیگرانی که هرگز نمی شود دسته جمعی راضی باشند و تو هم می دانی که نمی شود اما فکر می کنی که اگر این گام را برداری و روزی را که می توانی در یک جای خلوت و دنج باخودت یا افراد مورد علاقه ات ، خلوت کنی بخاطر آن دیگران، فدا کنی و تن به خواستها ، توقعات و رای و نظر آن بدهی بهتر است و قیمتش هم می گذاری رضایت مادر، لبخند پدر، دلخوشی ایکس و خوشحالی ایگرگ........
با تمام سرسختی و اراده ام کم نیستند وقت هایی که تقریبا بدترین و خسته کننده ترین و بیهوده ترین روزهای زندگی ام را رقم می زنند درکنار مهمانیهای فشرده و اعصاب خرد کن و تحمیلی /جمع های تکراری که کمتر ، حرف مشترکی می توانی با اعضایش پیدا کنی/ توقعات عزیزانی که تابحال دلم نیامده زیر پایم خرد کنم و از همه بدتر نارضایتی تعدادی که همیشه ته همه ماجراها وجود دارد و تو ناراحتی که چرا نمی خواهند کمی هم آنها قوه درکشان را بکار بیندازند و بفهمند که تو تا یک حجمی از کنار آنها بودن یا جمع های مطلوب آنها ،خوشحالی،آنهایی که یخشی از تو را برای خودشان و آرزوهاشان می خواهند.و گاههای زیادی هم ناراضی اند.
ناراحتی ام از خودم است برای ضعفم و جَنگَنده نبودنم در وقت هایی که دیگر مال خودم نیستم....و داستان غم انگیز تسلیم، آخرین گام عاجزانه ام....من از این روی آینه بشدت نفرت دارم.و این نفرت نمیگذارد خوب فکر کنم خوب نفس بکشم و حتی خوب باشم!
برچسب:
نویسنده: آناهیتا فلاح